دنیا را نگه دارید می خوام پیاده شم
دنیا ارزونیه ادمایی که بهش چسبیدن و جز ظلم کردن کار دیگه ایی بلد نیستن ...
دنیا ارزونینه خودتون .... بخدا خسته ام
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٢ ب.ظ توسط خزان
۱۳۸٩/٦/٢٧
خدایا تو را عاشق دیدم وغریبانه عاشقت شدم
تورا بخشنده پنداشتم وگناهکارشدم
تو را وفادار دیدم و هرجا که رفتم بازگشتم
تو را گرم دیدم ودر سردترین لحظات به سراغت آمدم
تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی ؟
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٩ ب.ظ توسط خزان
۱۳۸۸/٢/٢
اینم یه جور انگیزه واسه درس خوندن!!
خیلی خوشحالم که تو یه اداره مزخرف کار می کنم وزیر دست یه مدیر بی شعور
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٦ ب.ظ توسط خزان
۱۳۸٧/۱۱/۱۱
این ترم هم تموم شد . نقطه سرخط
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٤ ب.ظ توسط خزان
۱۳۸٧/۸/٢۳
درد ، بودن درحصارو برکه نیست درد، زیستن باماهیانی است که فکردریا درذهنشان خطورنکرده
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠٧ ب.ظ توسط خزان
۱۳۸٧/٧/۳
گنجشک به خدا گفت:
لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگیم ، سرپناه بی کسیم بود ، طوفان تو آن را از من گرفت... کجای دنیای تو را گرفته بودم ؟؟؟؟؟
خدا گفت:
ماری درراه لانه ات بود ، تو خواب بودی ، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند ، آنگاه تو از کمین مار پرگشودی !!!!
چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم وتو ندانسته به دشمنیم برخاستی.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٢ ب.ظ توسط خزان
۱۳۸٧/٥/۱٥
یک قدم به گذشته
چقدر خوشکل شده بود ، شیدا رو می گم ... اول اصلا نشناختمش اخه 8 سالیه که ندیدمش ... خیلی اتفاقی ازش خبردار شدم ... همون شب هم قرار گذاشتیم پرسپولیس ... دانشجوی دکترای شیرازه ... کلی ذوقش کردم وبه خودم بالیدم که چنین دوستی دارم... مرضیه هم اومده بود ... همون دختر مهربون وخوش قلب کلاس سوم الف ... توی بانک کار می کرد ، چن ماهیه که نامزدی کرده ... با شیدا کلی اذیتش کردیم ویه قرارهایی هم گذاشتیم که حالا بماند...
اون شب با شیدا ومرضیه کلی از خاطرات دبیرستان گفتیم وخندیدیم... از سمیه وتوت چیدناش ، از زهره که دعوتمون کرد باغ پدر بزرگش توی نی ریز ... از نجمه که جشن فارغ التحصیلی رو طبقه دوم خونشون گرفتیم از خانم جهانبین که از منزلت زن در قران صحبت می کرد واینکه یکی از سوره ها به نام زن اسم گرفته ، همون موقع لیلا با شیطنتی که خاص خودش بود گفت خب یه سوره هم به اسم مردهاست ... وبا خنده گفت بقره ... کلاس با خنده بچه ها رفت رو هوا....
اون شب به من خیلی خوش گذشت ....
انگار تمام ناراحتی های این چند وقت من فقط به این دلیل بوده که می خواستم قسمتی از خاطراتم رو پاک کنم ...خاطراتی که ماحصل چن سال زندگیه من بوده ..
پ ن 1: خاطرات قسمتی از هویت ماست که نمیشه به راحتیه پاک کردن یه وبلاگ ، پاکش کرد... اومدم تا هویت خودم رو پس بگیرم ....
پ ن 2: این اهنگی که گذاشتم رو وبلاگم خودم ساختم ، البته می دونم خیلی قشنگ نیست ولی با حال وهوای الانم خیلی جوره ...از این به بعد می خوام با حال وهوای مطالبی که می نویسم یه اهنگ هم بسازم وتقدیم کنم به تمام بروبچای پرشین 
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۱۸ ب.ظ توسط خزان
۱۳۸٦/۱٠/٢٩
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠٧ ب.ظ توسط خزان
۱۳۸٦/٩/۱٤
یکدم گمان مبر زخیال تو غافلم
گرمانده ام خاموش ، خدا داند ودلم
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٤ ب.ظ توسط خزان
۱۳۸٦/۸/۱٠
درزندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را اهسته درانزوا میخورد ومیتراشد.این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد ، چون عموماعادت دارند که که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات وپیش آمدهای نادروعجیب بشمارند واگر کسی بگوید یا بنویسد،مردم برسبیل عقاید جاری وعقاید خودشان سعی می کنند انرا بالبخند شکاک وتمسخر امیز تلقی بکنند زیرا بشر هنوز چاره ودوایی برایش پیدا نکرده وتنها داروی آن فراموشی توسط شراب وخواب مصنوعی بوسیله افیون ومواد مخدره است ، ولی افسوس که تاثیر اینگونه داروها موقت است وبجای تسکین پس از مدتی برشدت درد می افزاید....
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٤ ب.ظ توسط خزان

|+| پيام هاي ديگران ()